دوشنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چند خطی تقدیم به هجده تیری ها

نامردمان به نامردی هر آنچه توانستند روا داشتند؛ دم سردشان بر خاکستر نهادند و دود بر دود پراکندند تا یکدیگر گم کنیم، اما چشم و چراغ هم شدیم.
خندق بر خندق کندند و دیوار بر دیوار افراشتند تا یکدیگر فراموش کنیم، اما نسیم اندیشه هایمان به هر سویی پر کشید.
پس دار بر دار آویختند تا از مرگ دیگری بهراسیم، اما نمی دانستند که رویای هم شده ایم.
پاهایمان را شکستند، بر قلم هایمان تکیه کردیم و تبر بر دستهایمان فرود آوردند، نمی دانستند که قلبهایمان را به همدیگر گره زده ایم.
ما سپر کین بر زمین افکندیم و نامردمان گلوله بر سینه مان چکاندند. تبسم عشق نثارشان کردیم، عاشق کشی براه انداختند.
خون لاله گون را فرش قرمز زیر لگامشان کردنند و کار بدان جا کشاندند که دستهای بی هویتشان را یه خون ما رنگین کردن، شاهدی گشت بر وجود بی وجود زنگار گرفته شان.
اما چه شد و چه شدیم: 
جز آنکه جسورتر گشتیم و محق تر، بیناتر، آگاهتر ...، حال به وضوح می شنویم و رساتر سخن می گوییم.
قسم به مردی و مردمان ایستاده ایم!

چهارشنبه ۸ ژوئن ۲۰۱۱

چرا من یک اصلاح طلب نیستم؟!

با خود می اندیشم که چه تفاوتی می کند اگر ما (فتنه گران) نیز منتقدانمان را به خودی و غیر خودی، آشنا و بیگانه، و درونی و بیرونی تقسیم کنیم؟!

گویی عده ای ملکه ذهنشان شده است که "دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز". مگر حاکمیتی که در برابرمان ایستاده غیر از این می گوید؟ به راستی فتنه گر کیست؟ فتنه گر کسی است که حقیقت را می جوید و می پرسد تا بداند چرا چنین است؟ فتنه گر الزاما پرسشگر است، مصلحت گرا نیست! فتنه گر کسی است که پاسخ می طلبد حتی اگر ملتی پرسشگری را حق وی نداند. چون خود می داند که حق اوست که بپرسد!

آقایان چگونه باور کنیم که چنین بدعتی را دلسوزانه باب می کنید وقتی به هنگام پرسش جواب می دهید که اقتضائات و ضرورتهای موجود فضای مناسبی را برای طرح این گونه سوالات ندارد! اقتضای موجود، شرایط حاد انقباض فکر و اندیشه این ملت است. درنگی باید! این تغافل و مماشات عمدی است، اگر سهوی بود شاید می شد گذشت. اما نادیده گرفتن مکرر پرسش ها و سکوت به جای پاسخ، به راستی که عمدی است. زمانی که حق طبیعی و بدیهی چون طرح یک پرسش، مذموم و منتفی دانسته می شود، زمانی که پرسشگر در بهترین حالت ممکن نادیده انگاشته می شود، وقتی که به جای نقد تفکر و ترویج تدبر، بسط تحکم بنشیند و از دم زدن به نق زدن تعبیر شود، آنگاه زمانی است که اصلاح طلبی در عمل به استبداد طلبی تعمیم می یابد. نمی شود که خواهان برچیدن استبداد باشیم، اما آنگاه که مورد پرسش قرار بگیریم بگوییم که پرسشگران فتنه گران جنبش اند.

باید از خود بپرسیم آیا در حد شعار و ادعا نمانده ایم؟ آیا در ژست آزادی خواهی نایستاده ایم؟ همرهان مصطلح و غم خوارن مطلع پس از سالها خود سانسوری در جوانب مختلف، حال به تشویق دیگر افراد برای تمکین بدین نگرش و کنش پردا خته اند. روشن است آنان که خود را سانسور می کنند، دیگران را بیش از خود مستحق سانسور می دانند و عمل خویش را واجب می یابند.

آخر پدر جان به چه زبان باید گفت و به کدام لغت باید نگاشت که سانسور غیر فرهنگی است، غیر انسانی است، برخلاف شعارهایی است که سر می دهیم. در مذهب و مسلک و مرام و ... یک آزادی خواه سانسور و حذف نقطه نظرات مخالف یا متنافر هرگز پذیرفتنی نیست و هیچ استثنایی را شامل نمی شود. اگرها و مگرها هم سرش نمی شود. آزادی خواهی قبل از هر چیز یک فرهنگ غنی است. دست چین شدنی نیست که به میل مان هر بلایی خواستیم بر سرش بیاوریم و در آخر بگوییم که این مترسک زشت آزادی است. رستوران سر راهی که بگوییم مردم گرسنه اند ، مجبورند بیایند و بخورند و بروند ، این ما هستیم که می مانیم پس هر چه خواستیم به خوردشان می دهیم. فقط حذف ساختار حکومتی انحصارطلبی مد نظر نیست، بلکه باید ابتدا در جهت تغییر فرهنگ پذیرش هر گونه نگاه انحصار طلبانه ای باشیم.

تشکیک سیاسی اولین خشت بنای دموکراسی است، نهراسیم از آنکه مردممان به همه چیز شک کنند و پرسش گر باشند. بلکه بترسیم از امروزمان که دهانها بسته است و آنان که چون و چرا به راه می اندازند، زندان سزاوارشان می گردد. نگوییم فلان سوال و بهمان پرسش جایش نیست. نگوییم مصلحت ایجاب می کند که حال نپرسیم، پیداست که جایش همین جاست. رویش علامتهای سوال بر هر کوی و برزن ذهن عامه مردم و رها کردن آن بی هیچ پاسخ درخوری، باعث رشد بی فرهنگی می شود که چون مرضی واگیر بر جان و زبان جاری و ساری می گردد. مگر می شود انقباض دردناک اندیشه ای را در پس پرسشی نادیده گرفت و گفت که خود به خود حل می شود.

پرسشگر نه متهم است نه مجرم نه متخلف! بلکه موهبتی است که روشنگر جامعه و فرهنگ است. راندن هر پرسشگری یعنی آنکه حرف نزن و ... . و در نتیجه او محل و مجالی برای سخن نمی یابد و به طبع جامعه دچار رخوت و سرسپردگی می شود. بدین ترتیب پرسشگر به کنج عزلت تبعید می شود و چون دیگر گوش شنوایی نیست، ناچارا وارد ستیز می گردد،  در نتیجه فرهنگ غنی پرسش به بی فرهنگی دشمنی و ستیز سقوط می کند.

آقایان باید دید کدام مقدرات و مکررات ما را بدین برزخ کشانده و بر سیاهی نشانده. باید کنکاش کرد چه شده است که در نظام جمهوری اسلامی کسی که سه برادرش در دوران جنگ زیر همین پرجم به شهادت رسیده اند، امروز حق پرسش ندارد. کسی که انقلاب را سامان بخشیده اکنون مجوز سئوال کردن ندارد. کسی که نخست وزیر هشت سال جنگ بوده نمی تواند چون و چرا کند! این بی فرهنگی از کجا نشات می گیرد که بلای جان و آمالمان گشته است.

او که به هر مصلحت خیر خواهانه ای یا نگاه پدرانه ای یا تدبیر قیومانه ای جلوی سرچشمه پرسش را می بندد و طغیان ذهن پرسشگر را پوچ می انگارد و می پندارد هر پرسشی جایی و هر نکته مکانی دارد، باید بداند که عصیانی در راه است که این بار دامان او را برای پرسش خواهد گرفت. نمی شود گفت که چون پرسش تو در محدوده پاسخی نیست که می خواهم بگویم، پس نپرس! این که مصداق پاسخگو بودن نیست، تبلیغ  و ترویج  فرهنگ  قهقرایی است. مصلحت گرایی باب کردن فرهنگی است که مدعاست می توان حقایق را در برخی مواقع ذبح نمود و البته در اینجا برخی مواقع، می تواند بسیاری مواقع یا همواره تعبیر شود.

کافی است که به هر سویی چشم بگردانیم تا جای خالی پرسشگران اعم از هنرمندان، نویسندگان، پزشکان، دانشجویان، کارگران، معلمان، وکلا، وزرا و ... را در جامعه ببینیم. پرسش گران را می توان در زندان یافت. چرا که پرسشگری فتنه گری است.

اگر دم از روشنگری و شفاف سازی در عمل می زنیم آن هم با بانگ بلند، باید فرهنگ سازی کنیم، آن هم نه برای دیگران که ابتدا از خویش آغاز کنیم. یادمان باشد که ما یگانه کاشف حقیقت نیستیم و بر فرض محال اگر هم باشیم، نباید بر ادعای استخراج انحصاری آن بایستیم. و تنها محک و معیار حقیقت مکشوفمان پرسش و البته پاسخ است.

عمومیت نیافتن خرد و نگرش انتقادی در جامعه از طرفی باعث تسری سستی و کرختی در ذهن و اندیشه عامه شده و از سوی دیگر موجب خود تاییدی و تشرف و مباهات به عقاید و عرایض خود و خودی و خاصه می گردد. اینکه بگوییم عموم مردم صلاحیت انتقاد، پرسش و بیان اندیشه هایشان را ندارند خود ترویج فرهنگ خودکامگی است. فرقی هم نمی کند که نگاهمان دلسوزانه و پدرانه باشد یا سیاست مابانه یا مصلحت گرایانه یا هر نگاه دیگری. مهم این است که چنین نگاهی حتی یک وجب هم جا برای تدبیر قایل نیست و عجب آنکه همه جا رد پای تقدیر را می بیند. این عین تهاجم فرهنگی است.

تقدیس و تقدس گرایی یعنی حیطه ای بر پایه مفروضات که ورود هر پرسشگری بدان جا رد شدن از خطوط قرمز (شرک) است. مانند بتخانه های عهد عتیق، چرا که شاید چیزی ببیند که نباید دیده شود. شگفت آن که هر روز هم به آن مقدسات افزون می شود، گویی هر چیزی که قرار است بویش بلند شود بدان جا منتقل می شود و خب دیگر مقدس می شود و ... . البته هدف توزیع نشدن خبر، تحقیق نکردن، پوشیده داشتن حقیقت و دفع، طرد، نفی و واپس زدن خرد انتقادی است. پیداست که  پرسش گرایی با تقدس گرایی منافات دارد، این است که تقدس مابی باب می شود.

قرار و مدارها گذاشته می شود و خطوط قرمز برای ایجاد اختناق و خفقان ذهن من و تو کشیده می شود و هر روز افرادی در هیبت های یکسان و هیئت های گوناگون می آیند و خطوط را پر رنگتر و افزون تر می سازند. قوز بالا قوز زمانی است که می بینی همان ها که این مرز های قرمز را کشیده اند، آری، خود در آن میان گیر کرده اند. به جایی رسیده اند که حتی مجوز پرسشی را در تجاوز به برادر و خواهرشان ندارن!، امکانی که خودمان از خودمان سلب کرده ایم و این نصیب نسل های انقلاب و جنگ مان گشته، بی فرهنگی ای که او بر سر او و دیگری بر سر دیگری فریاد می کشد. براستی پشت آن خطوط قرمز مفروض و موهوم چه چیزی خفته است که پرسیدن از آن ما را بر می آشوبد؟

 مفروضات و موهوماتی را مقدس جلوه می دهیم و متبحرانه خطوط قرمز ترسیم می کنیم تا جایی که حتی خواص با بصیرت نیز برای پرسش و بیان عقیده در آن غالب حق اظهار نظر ندارند چه برسد به عام مردم که به گمانشان همیشه بی بصیرت اند! زمانیکه به خود می آییم می بینیم که دیگر فضایی غیر از خطوط قرمز متصور نیستیم. حتی جایی برای دو پایمان نیست و یک پایمان روی هوا است، چه برسد محیطی برای تدبیر و تفکر،  چون و چرا  یا حتی تنفس.

نمی دانم این فرهنگ موروثی یا بهتر بگویم شبه سازی فرهنگی را از کجا به میراث برده ایم که از طرفی مردم را به تاسی و تبعیت از رهنمود های خود می خوانیم و داد سخن می رانیم که تغییر فوری و عاجل ساختار سیاسی امکان پذیر نیست و یا فایده ای برای استقرار دموکراسی در ایران ندارد و مردم را از تجارب انقلاب مشروطه و 57 بر حذر می داریم. از سوی دیگر درباره پروسه دگرگونی بنیادی فرهنگ و الزاما و اجبارا گذر از این راه طولانی روده درازی می کنیم، اما زمان عمل که  می آید به رغم تظاهر شدید به صراحت گفتمان، گرفتار دوگانگی می شویم و پرسشگران این پروسه را به چوب و چماق می بندیم و می رانیم.

مقدرات اجتماعی بدون در نظر گرفتن حق فرد فرد آن اجتماع به هیچ معنا و مفهومی نمی نشیند و اینکه ما در هر تنگنای سرنوشت سازی که گرفتار می شویم تکلیف فرد به تمکین را خواستار باشیم و به نوعی قانون نوشته یا نا نوشته از آن بهره بگیریم، نه تنها دردی را درمان نمی کند که مستوجب تصلب شرایینی می شود که یکه راه برون رفت از این بن بست است و آن راه جز پرسشگری معبر دیگری نیست. برای اثبات و تثبیت خویش نیازی به حذف تفکر انتقادی نیست بلکه نیازی مبرم و فوری به خلق پاسخ است، همین و بس.

گویا حضرات دامت برکاته بر این عقده و عقیده ایستاده اند که تمامی مناصب آزادی خواهی در اختیار آنهاست و تنها مصادر دموکراسی آنهایند، و آنچه مقرر می کنند همان است و نظرشان بر نظر دیگران رجحان دارد و گوییا نان سیاست در تنها تنور موجود، در تنور گرم اصلاح طلبان طبخ می شود و به دست مردم می رسد و بدبختانه آنان نیز چاره ای جز تبعیت و تناول آن ندارند، حتی اگر آن تدبیر خام باشد، اگر آن سیاست سوخته هم باشد باید به زور میل شود.

و باز گویی اصلاح طلبان نمی خواهند که بیاموزند در دنیای مدرنیته طرز پیدایش و تحول و حضور افکار روشن تغییر کرده است و فقط دست های آنان نیست که سیاست می پرورد. و آنگاه که تفکری انتقادی هنجارهای سیاسی آنان را با سئوال مخاطب قرار می دهد، نگرانی عمیقی در بین شان اوج می گیرد، محافظه کاریشان به چالش کشیده می شود و می توان اصطکاک تفکر سنتی و مدرنیته را به وضوح شنید. آنان تاب چون و چرا ندارند و به بطلان نظریات و انتقادات مطروحه به میزان ایمان به مفروضات و عینیات مشروحه خویش مطمئن هستند.

انحصارطلبان رهبری و کلام، خویش را تنها اصلاحیون ذی صلاح و تافته ای جدا بافته می انگارند و عدول کردن منتقدان از سیاست های آمرانه و فرقه گرایانه شان را تجاهل و تغافل عده ای غرب زده قرتی می پندارند که دلسوزان مملکت را نادیده گرفته اند. این گونه است که اصلاح طلبی استعاره ای برای آزادی می گردد و جا انداختن این توهم به جای حقیقت یا واقعیت خود بازار گرمی برایشان می شود که هر کسی را بر آن دستی است و دستی دیگر در پیش.  مقدر می شود تا فرجام کار بدستان ایشان به بر نشیند. مدعی شده اند که نخبگانی هستند که سرنوشت جنبش مردم ایران به اندیشه آنها بستگی دارد و تاسی به ایشان تنها گذرگاه ملت به سوی آزادی است. اما چگونه گذرگاهی که در تمام لحظات سرنوشت سازش عام فرهیخته از آن پیش بوده اند. گذرگاهی در پشت سر به مسیری، شاید راه بازگشت و روی دیگر این ایثار به آن می ماند که حضرات بقای عبا و عمامه هایشان را بدین جنبش گره زده اند.

استخفاف کنندگان اندیشه های نوین چه در باب سیاست، چه فرهنگ، جامعه شناسی، هنر و ادبیات، اقتصاد و ...، که به خوبی راه  و  رسم  دفع و حذف تفکر انتقادی را آموخته اند و با حدت و شدت در راه رواج این سنت نامیمون تبلیغ و جهد بلیغ می کنند. گویا اصلاح طلبان خواستار توسعه اندیشه های نوین انسانی نیستند، نقادین را نقالین می خوانند و دم زدن را نق زدن تعبیر می کنند. طنز عمیق و دردناک آنگاه است که آقایان مدعی به راه انداختن گویش و گفتمان جهانی می شوند و به لهجه ای جهانی سخن می گویند، اما  در عین حال صلاحیت منتقد را پیشاپیش حتی قبل از آغاز گفتگو خدشه دار می کنند و به صاحبان هر تدبیر و تفکری صد البته غیر از هم دلان و هم مشربانشان می گویند که "آقا! شما خیلی از معرکه پرتید!" و آنان را محکوم و مستحق به انزوا می دانند.

این ذهن های از خود متشکر دارای الفبای سیاسی خاصی هستند به گونه ای که می توانند فقط و فقط با ادای چند صد کلمه تمامی روش های سیاسی و فکریشان را سالها بازگو کنند. هر چه جلوتر می رویم این ادبیات سیاسی جز در مواردی خاص که آن هم خلق کلماتی دهن پرکن بیش نیست، هیچ رشدی نکرده است. گویی نه پرسشی از اینان بوده نه چون و چرایی نه نیاز به تشریح و توضیحی! هر چه به کسوت اصلاح طلب افزون تر می گردد، کسالت رسالتش نمایان تر و عاقبت جهان بینی اش تراژیک تر می شود. فقط هر از چند گاهی برای خلط مبحث و مسخ فرهنگ بیاییم لغات اکتشاف کنیم که چه بشود؟ که بگوییم گفتمانی جهانی به راه انداخته ایم؟ سر چه کسی را شیره می مالیم؟!

گهگاه اندکی از این دوستان سر و گوششان می جنبد و در می یابند که این فرهنگ منبعث از سانسور خود و دیگری و این سیاست دست چندم دیگر کارایی ندارد، اما باز دریغ که این تجربه فردی دردی را درمان نمی کند چرا که نهادینه شدن و عمومیت یافتن فرهنگ نیازمند تجربه عمومی است، شاید در بهترین حالت اصلاح طلب سیاست را مترادف ریاضت می داند: در محفلی می چپی و می مانی تا باز تقدیر به جای تدبیر حکم براند.

ما هر بار سوال کردیم گفتند  که به هزار دلیل در پرده سخن می گوییم و هر اشارتمان خود کتابتی است. ما منتظر ماندیم نزدیک به دو دهه چشم بر پرده دوخته تا شاید پاسخی نه در خور یا حداقل نگاهی بر ما گذر کند. از پس پرده به هزار ناز و عشوه و کرشمه گاهی با ابرو گاهی با نگاهی یا گاهی با صرف یک کلمه در بین هزار کلمه که باید استخراج می کردیم، ما را نصیب مرحمت شان فرمودند. اگر بر پاسخ اصرار و ابرام کردیم از در مناقشه در آمدند که شما هرهری ماب هستید و  قدر ما را نمی دانید. اگر عاجزانه گفتیم که به هر دلیلی نباید حقیقت قلب شود، ما را به نداشتن چشم بصیرت و عدول کردن از افراد دلسوز ملت متهم کردند. اگر خود اراده کردیم که برخیزیم اصرار بر لمیدن کردند و ما را به طمانینه ای خاص اندرز دادند و اگر خواستیم در اندیشه هایمان زمانی که پشت سرشان گام بر می داشتیم درنگ کنیم، ما را به خفتن در چنبره غفلت و تنبلی و به هزار رنگ و انگ دیگر محکوم کردند. یا به نهی پرداختند یا به نفی همت گماشتند.

آزادی خواهی مان طنز تلخ وجودمان گشته است، اگر فردی بنشیند می گویند که فلان کسک سیاسی نیست و زندگی اش بس عبث می گذرد. می گویند همه باید سیاسی شوند، همه باید اندیشه سیاسی اظهار و حضور فیزیکی در خیابان اختیار کنند. اما پس از اظهار اندیشه و وجودمان، زمانی که باد به سویی دگر وزیدن گرفت می فرمایند این که دلیل نمی شود هر کسی سیاسی  خوانده شود، این مفید حالمان واقع نمی شود و کار را به کاردان باید سپرد! نان به نرخ سیاست روز می خورند و همگان را به استحاله در سیاست و دیانت و هدایت خود فرا می خوانند. اگر به نیاز باشند از شور ملت ایران در انقلاب مشروطه روده درازی می کنند و اگر عبایشان در بر و شبهه به نماز باشند، از گفتن عبارات و قصارات دهن پر کن در وصف صبر ایوب و حکومت مشروعه ابایی ندارند. تو گویی فکر و درک مردم را چنان پالان خر می دانند که هر چه بخواهند در آن بریزند و هر زمان که اراده کنند با نیشی به حرکت در آورند.

شما اگر از نظر فهم سیاسی حجت باشید که البته در آن تشکیک عمیقی بین آحاد مردم موجود است، بر فرض صحت آن باز دلیل نمی شود که تنها خود را فهم تمام و ختم کلام و کانون جنبش  بشمارید و مردم را اقمار خویش.

عجب حکایتی است! افتادگان در محاق  ژرف خودشیفتگی شخصیتی، آنگاه که تمام تیرهای کج و معوج و ناراستشان را رها می کنند، آنگاه که دستشان از عجم و عرب کوتاه می گردد، تازه آنگاه که دستشان تهی می شود، مردم را رویت می کنند. اما قبل از آن هیات، بنا بر هر مصلحتی به روادید ذهن و وهم خود کاسه سیاست و فرهنگ به دریوزه نزد هر ناکس و بی کسی می نهند و دیگران را پشت سر خود بسیج می کنند و اگر بسیجی صورت گرفت تنها آن بخش از عمل و اندیشه ملت را بر می گزینند که به زخمشان می خورد. هوچی گری به راه می اندازند که ببینید مردم راه ما را برگزیده اند. تفتیش و ممیزی عقیده و اندیشه را بر چینید تا ببنید که از حنایتان دیگر کمال و جمالی باقی نمی ماند، اختناق و ارعاب و خفقان را بر کنار نهید تا بسنجیم چه کسی از آسمان شما تنفس می کند.

جالب آن که غریو و فریاد عده ای از دوستان حاذق و بالغ گوش فلک و مردم مفلوک را کر کرده است که اصلاح طلبان در دوران فعلی برای رشد فرهنگ آزادی خواهی گام های موثری برداشته اند، اما بدین گونه نگریستن انحصاری در باب خلق یا بسترسازی برای ترویج و اشاعه فرهنگ و مصادره آن برای عده ای خاص دور از انصاف است. همین جا باید بدان دوستان رفیق و شفیق اعتراف کنم که اصلاح طلبی تاریخ مصرفش سپری شده است و اندیشه اش مسموم است. زمانی نه چندان دور با هزار رویا  آموختیم که اصلاح طلب باشیم و حال باید بیاموزیم که دیگر اصلاح طلب نباشیم. حقیقت دردناکی است، اما چاره اش پذیرشش است، اصلاح طلبان اصلاح پذیر نیستند. کدام اصلاحات؟ زمانی که اولویت با مقدرات و مقسومات است، مطلوبات ما نادیده گرفته می شود، زمانی که مقدورات و معذورات جای مطبوعات می نشیند. آن یکی پس از این همه کشتار ملت، از مبانی صحیح انقلاب اسلامیش دم می زند، وقیحانه و شنیعانه پس از سی سال هنوز از بی فرهنگی سخن می گوید که حمام خون به راه انداخته. آن دیگری پس از آنکه در تمامی لحظات حساس سر در جیب مراقبت فرو برده بود، یکباره طلوع می کند که اصول درست است و عیب از فروع است.  دیگری در ایالت کفر از پاک بودن دامان رهبریش نغمه سر می کند. شهره شهر و آفاق خواهش دارد که ولایت مطلقه مردم را در قصور و فجور مرتکب شده، ببخشد و بگذرد. به خارج نشینان بانگ می زند که شما شرایط حاد سیاسی داخل را درک نمی کنید و به داخل نشینان انگ می زند که مصلحت سیاست خارجی را نمی دانید. اما نمایندگان مردم با با عباهای اتو کشیده و کت و شلوار شیک، نه سیاست مدارند و نه دیانت مدار! نه صراحت لهجه دارند و نه صراحت بنیه! تحریف کنندگان قوانین و شبهه پردازان موازین. میرزا بنویسانی که پول امضاهای خود پای قباله خون موکلانشان را می ستانند، اصلا عجیب و بعید نیست که می گویند این روش حکومت در آینده به تک صدایی می انجامد، عجب. صد رحمت به آن شیخ ما که باران را دید و گفت  می بارد. گویا عمری است که مردم سالاری به ما هدیه شده و ما خبر نداشته ایم.

آزادی نه دست پخت شماست که بگویید همین است که هست، نه مختص شماست. این مسخ زبان است که به اصلاح طلب نیز بگویند آزادی خواه. این نادیده گرفتن فرهنگ است که سیاست را در اولویت می بیند. اصلاح طلب متهم به  اشاعه  فرهنگ  کذب  و کژ، خفیف کردن خرد انتقادی و نشر توهم در برابر بسط تفکر است. از تقدس شریعت گرفته تا چیرگی دیانت بر سیاست و تقدم سیاست بر اخلاق و فرهنگ، اصول اصلاح طلبی است. به بهانه نفی معارضه و معانده با کسان و ناکسان مصالحه می کند، به قول خودش به تعدیل تفکر آزادمنشانه و خردورزانه می پردازد، با نگاهی قیم مابانه البته با افکار مطلق و محض که گویی به کودک صغیرش می نگرد و به زعم خود در حال پاسداشت و صیانت از انقلابی است که امروز کوردلان هم می بینند که تبعات و پلشتی هایش بیش از دستاوردهایش بوده است. آزادی فقط برایش یک اصطلاح و پز سیاسی است و بس. اصلا نمی داند که آزادی یعنی چه! این مصداق بارز تحجر است، مصداق بارز تهاجم فرهنگی است، به قهقرا کشاندن فرهنگ ایرانی و اسلامی است، در این نگاه آزادی معنای معهودش را ندارد و ملت به معنای مهجوری دچار شده است. چرا اصلاح طلب مرگ بر اصل ولایت فقیه را نمی شنود؟ درود بر جمهوری ایرانی را نمی شود؟ در بهترین شرایط سنجش، او نهایت مطلوبش اجرای قوانین است در حالی که تجربه به او خاطر نشان کرده که باری اگر چنین هم شود هیچ تضمینی نیست که  چنان بماند، همواره بره قانون در دسترس پنجه  گرگ پیر است، اینکه  گرگ کی گرسنه شود می ماند و ... . ببین چگونه به خاک سیاه نشسته ایم که مبلغان قانونش، ملغمه بی قانون اند.

خانه ای که بنیانش در حال ریختن است و او می گوید که من اصلاحش می کنم. به دیگران می گوید که بیرون نروید زیر همین سقف فکستنی بمانید. سراسیمه آجری بر می دارد و بر دیوار کاه گل می کند، اما این را نگذاشته دیواری بر مردمان فرو می ریزد. اما او نمی بیند و نمی شنود، آجری دیگر بر می دارد و آوار دیواری دیگر بر همان مردم تکرار می شود. او دائما فریاد می کشد که آهای ملت بیرون نروید چرا که باران و رگبار است خیس می شوید، سیل و راهزن خواهند آمد و دین و ایمانتان را خواهند برد، اینجا امن است همین جا بیتوته کنید! نه جنازه ها را می بیند، نه شیون و درد مردمانش را، نه خاکستر بر سر دین و نه گل بر پای سیاست. دیگر برایش مرگ ملتش عادی است، مثل فرو ریختن انقلابش. دلش نمی آید بگوید که گند زدیم. نمی تواند از جسد متعفن خانه ای که روزی به گمانش برای زیستن و آسایش می ساخت، دست بشوید. شاید سی سال دیگر نیاز دارد که حال مردمانش را درک کند. اجرای قوانین یعنی آجر دیگری در دیوار. حاکمیت فقط مراقب دیوارهای پیرامون شهر است و اصلا به سقف نمی اندیشد، عاقبت نیز که همه دیوارها را بچینی باز می بینی که زندانی ساخته ای نه بیشتر و تو نیز آجری دیگر در این شهر آجری.

این نوع اصلاح طلبی سالهای سال است که در ایران شکل گرفته و اینگونه نیست که فقط در دوره معاصر نسل جوان نافش را بریده باشند. اما این نگاه به راستی از کجا نشات می گیرد؟ نوعی نگریستن استبدادی به شکل نوین که خویش را ذی صلاح  می داند تا برای و به جای باقی افراد مصلحت اندیشی کند. یعنی آنکه سیستم و حاکمیت حاضر بر حق است، اما روش انجام قوانین ناحق. اصول پذیرفته است و فروعش معیوب است. نگاه استبدادی اصلاح طلب زمان سلطنت ، شاه را بر گزیده می داند و بر شاه که بشورد، شاهنشاهی را بر حق می داند. اگر حکومت اسلامی برقرار شود، نماینده خدا بر حق است و اگر بر او قیام کند، صد البته که نوع حکومت را مقبول و مشروع می داند. همین می شود که از پس آن همه خون ریخته شده، عاقبت می کوشد که از مشروطه، مشروعه را بیرون بکشد و پس از سقوط نظام شاهنشاهی نظام خودکامه دیگری (اسلامی) را رقم بزند و آنچه می کوشد تا پس از حذف حکومت مطلقه  فقیه  خلق کند بی شک خودکامگی دیگری خواهد بود، زیرا که آزادی با این نوع نگرش همخوانی و همسانی ندارد.

به یاد استاد گرامی «محمد مختاری»، که همواره اندیشه هایش روشنگر راهم بوده و می باشد.

چهارشنبه ۲۰ آوریل ۲۰۱۱

من میرحسین موسوی هستم!

آن شیر بیشه های تدبیر، آن مرد لحظه های تردید، آن  صبور سیاست و ممارست، آن عاشق رنجور، مست عشق، هر پیاله آزادی که ساقی (ملت ایران) نهاد، پیاپی سر کشید و آنگاه که گام نخست را بر می داشت به نیکی آگاه بود که گردباد حوادث در راه است و نه این بار چشم مردم بر ماه، که به درگاه است تا کسی بر آید بر آستان در و گشوده دارد درب را به سوی آزادی و نور را بشارت دهد. او می دانست به محض آن که نسیم آزادی بوزد، قاصدک رقص کنان مژده به هر سوی خواهد برد و گرگ ها زوزه کشان از کنام بیت رهبری بیرون خواهند خزید و در هر معبری به شکار خواهند پرداخت. او می دانست که خیابان ها لاله جین خواهد شد و هر لاله ای که ریشه دواند، ترکی بر دیوار استبداد نقش  بندد. اما چه می توان کرد زمانی که مشتاق و مقصود در پی هم بی تابند، آیا باید نمی پذیرفت؟ بر نمی خواست؟ ...

دهه ها بود که پرچم آزادی بر خاک و خون خشکیده آزادگان جای گرفته بود.  وقتی که او برخواست، چنان فضای انفعالی بر هر کوی و برزن خانه کرده بود که نه کسی را به دستگیری آزادگان توان و شفقتی بود، نه مشفقان را درایتی. آن هنگام که حتی مصلحان را به مسلخ روان می سازند او قلبش را تکیه گاه ملت نمود. در آن قحط الرجال، که حاکمانش دین در هاون می کوبیدند و مردمانش چشم به در نشسته تا شاید کسی از صداقت و شجاعت برخیزد، باد آرزو غربال می کردند و منتقدان در دشت گهواره هاشان، خواب درو می نمودند. او برخاست تا کوفتگی شریعت را از جانش بستاند و نسیم آزادی بر صورت مردمان بوزاند و در گهواره منتقدانش رویایی نهاد که رفته رفته آن را از آن خویش می دانند. راه بر ریاستش بستند، غافل از آن که رهبری در آن بن بست زاده خواهد شد، قطره ای بود که دریا شد و سد استبداد را لرزاند و خواب از چشمان دیکتاتور ربود. او که آمدنش باعث آگاهی شد و ایستادگیش امید آورد و حال حصرش، تکثیرش شد. کاندیدای ریاست جمهوری اسلامی، رهبر آزادی ایرانی شد. نخست وزیر جنگی که هشت سال نشسته خوابید و بیست سال در حصر زیست، چرا که مسند و منبر نپذیرفت. نه با نفیر جنگ که با ندای صلح آمد و نهیبش بر نیرنگ بود، جانانه ایستاد و قامت سرو سبزش را خم نکرد. هرگز نه بر زبان آورد نه به خامه قلم، که "رهبرم" و آنچه داشت و نداشت نهاد بر این راه.
ابر اتهام از بیرون و درون بر سرش باریدن گرفت، اما خم بر ابروی صبر و چین بر پیشانی همت استوارش ننشست. به هزار اخگر افترا داغ بر دلش نشاندند، بی هیچ کینه ای از مسیر سبزمان در راستای طلوع صبحمان برایشان گفت. او از کورسوی درون فتنه حکومت خوانده شد و از سوی برون تشنه قدرت، آنگه که از هر سو در مظان اتهام بود در هر مجالی صحبت از اتحاد کرد. حرامیان صد ها گلوله بر سینه جنبش چکاندند تا او پله ای فرود آید یا حداقل در هدفش لختی شک کند، اما گام بعدی اش راسختر و پر صلابت تر بود از قبلی. همه را نقد بر جان خرید؛ در برابر کسانی که همه چیزشان را در بی راهه ولایت نسیه جار زده بودند. اما دیگران گفتند: که نه یارای رهبری دارد نه سخنی راهبردی؛ چرا ساکت است؟ و هر بار که بیانیه داد، گفتند: فقط همین را بلد است!
متهمی که همواره از حق دم زد دشمنان ناحق رم کردند و صحت گفته هایش لرز بر تن غدیریان قم انداخت و زهر بر جان زبان سقم ریخت و اگر به تدبیرش زبان در کام گرفت، منتقدان بی تکلیفش شمشیر از نیام کشیدند. متهمی که هرگز از برای دفاع از خویش برنیامد و هر زمان که روزنی یافت، صدای حق خواهی ملتش را منعکس کرد. متهمی که کسانش را کشتند و کوچاندند و شیر زنش را اسیر. 
میر ما تو سرمشق مایی، تو در برابر همه ناکسان ایستادی، در برابر آن نامردمان که نشسته بر عرابه دین خدایی می کنند. آن حافظان و شارعان شریعت که شرع و فرع چپاول می کنند و صم و بکم طواف بیت رهبری و بر سجاده بنگ سجده نیاز به جا می آورند. آنان که در دادستانی جان می ستانند و در دادگستری چوبه های اعدام گسترده اند. آنان که در صدا وسیما، صدایشان روان آزادگان می خراشد و سیمایشان خواب از چشم مردمان می رباید و در برابر آن مزدوران دون که کجاوه زهوار در رفته بیت برتری را بر دوش می کشند و با هر اشارتی زانو بر خاک می مالند. در برابر خیانت مراجع عظام که ارجاع دین بدان ها چون عاقبت سپردن طفلی به آغوش شیطان گشته است. در برابر نابخردانی که بر هر محرابی نه نماز جماعت که مشق جنایت می کنند و ...
تو ایستادی و از سالها حصرت چه کیمیایی ارمغان آوردی برای سرزمینی که جز بوی یاس و خون از آن بر نمی خواست، حال بوی شور زندگی، شوق آزادی جان گرفته است. ابتدا تو را نادیده گرفتند و بر تو خندیدند، سپس تکذیبت کردند  آنگاه بر آن شدند تا تو را فتنه بخوانند، همان هنگام دیگران تو را زاده دیکتاتوری نامیدند، محصورت کردند درمانشان نشد، عاقبت محبوست کردند و نمی دانند که تو چگونه تکثیر شده ای. نمی دانند چگونه هر راه که بر تو بستند بر جاهت افزودند. یادم هست پس از لمس سر انگشتان آزادی زمانی که نه رایمان بلکه رویایمان را دزدیدند، فریاد کشیدیم "موسوی، موسوی سکوت کنی خائنی"، لبیکمان را صلا گفتی و ترک سرا کردی. می دانم تو به فردایت نمی اندیشی اما بی گمان به آن می اندیشی که ما فردایمان به چه می اندیشیم!
میر ما بدان که تا برچیدن استبداد و خودکامگی و برپایی آزادی و مردم سالاری سکوت نخواهیم کرد. بدان که حال سرایت حشمتیه نیست تمامی ایران است و قلبهایی که هر یک می گوید: من میر حسین موسوی هستم!

پنجشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۰

اعدام، مازوخیسم جامعه بشری


آری راهی جز اعدام نیست! بیا باز برپا کنیم چوبه دار را. بیا تا دیگران را به تماشا بخوانیم. من تو را می آویزم و تو مرا، آنگاه ما را بدرقه به گور می­کنند و آنها باز من و تو را شماتت خواهند کرد. آنهایی از جنس من و تو!
و آیا همگان نمی دانند که ما بر آمده از نقصان های اجتماعی موجودیم که حال ریشه هایش ما را حلق آویز می کند. چرا نمی خواهند بدانند که این انسان گرفتار در دایره ای تنگ و بسته، نه حال که دیر زمانی است  نفسش در کشاکش آن نقصان ها به ضربان افتاده است و چرا اجتماع همیشه کور فقط ثانیه ای برای جان دادنش چشم بر او می افکند؟
شاید به این دلیل که این جامعه بیمار، بازو به بازو داده تا به طور تصنعی به خود بباوراند که زنده است. می خواهد طعم شیرین خوشبختی (آبنبات پلاستیکی) را زیر دندانهایش حس کند حتی اگر با خون انسانی در هم آمیخته شود. و بدین خاطر او هر چند صباحی فردی از میان خود را به سوی مرگ سوق می دهد. تا فراموش کند که مرده است،  که کور و کر است! جامعه ای که مردمانش تبانی کرده اند هر از چند گاهی انسانی را نه مجازات که قربانی کنند، قربانی ای برای تمام فصول کم و کاستی های موجود آن. اجتماع آلوده همواره قربانی می طلبد ... .
تک تک اجزای جامعه ایرانی مدعی است که مخالف اعدام است، اما در هر فرصتی که کینه به او می بخشد چوبه های محکم دار برپاست و مرده ها بر دستهایی لرزان روان. نمی دانم اگر رفراندومی درباره پذیرش یا رد مجازات اعدام برگزار شود، این توده مدعی به آگاهی به کدام یک رأی خواهد داد. آیا راضی می شود از لذت اعدام در گذرد؟ لذت اعدام! به راستی لذت از چه؟ از این که ببینی افرادی بدبخت تر از تو هم هستند که می میرند و تو خوشبختی که با انتخاب های درستت جای او نیستی. آفرین بر تو! وای چه احساس خوشبختی دلپذیری، چه گیرا!
احساس گرم این که تو زنده ای، در جامعه ای مرده تزریق می شود تا همگان شکرگزار نعمات بی پایان روزگار باشیم! او مثل بادبادکی در باد نخ زندگی اش برای همیشه پاره  شد و او مثل دژخیمان رژیم شاه به مرگ محکوم شد. او مثل انسان شریری که از قصه آمده بود به قصه پیوست. او مثل لکه سیاهی از زندگی پاکمان زدوده شد. چه خوب! فردا آفتابی است و زندگی زیباتر است.
اما اعدام! کشاکش میلی برای زیستن و زیستن فقط برای میلی است! کشاکش مبهم توده ای در تأیید امیال گنگش. ندامتی که بوده و ندامتی که می آید. کشاکش زمین و آسمان. کشاکش ریسمان طناب و پوست و گوشت! تداوم سکوت تا گور آزادی. تداوم هجوم شریعت بر بشریت. تداوم لگدمال شدن هویت زیر سم ستوران بشریت. تداوم نبرد ابدی مرگ و زندگی، مرگی پر صدا و زندگی ای خاموش. فاصله همیشگی و دردناک قلب انسانی از اجتماعش. فاصله رقت آور اجتماعی از عدالت انسانی. فاصله دور سر با مهره های گردن که می باید با اندیشه ای پر می شد. فاصله نزدیک و رنج آور نگاهی بی امید از دستانی سرد و چشمانی بسته. فاصله دور یا  نزدیک زندگی و مرگ، کفن و رختخواب، گور و خانه. میل فردی برای فریاد کشیدن بر اجتماعی و شوق اجتماعی برای بر دار کشیدن فریادی. میل گریه برای رهگذری بی کس در بی کس شدن دوباره اش و میل زیستن برای دمی حتی بازدمی ... .
اعدام عکس العمل یک جامعه روانی در پاسخ ندادن به روان پریشی فردی می باشد که دیگر پرسش هایش را گم کرده است. عکس العمل جامعه ای آشناست که حال همه چیز آن فرد برایش ناآشناست. طرد دوباره فرزندی است که خانواده اش عمری است او را فراموش کرده و حال فقط برای طرد همیشگی او را به یاد  آورده. اعدام پایان بخشیدن به پروسه زنده به گور کردن انسانیت است. اعدام تلفیق خودکشی و مازوخیسم اجتماعی است که نام عدالت برآن می نهند. اعدام حاصل جمع سیاست، دیانت و حماقت توأمان ملت و دولت است. سکندری خوردن جامعه ای به روی فردی از خویش، که مغزش را خورده و جسدش را به دور افکنده است.
باید دید با به اهتزاز در آوردن نعش انسانی بر آسمان گرفته انسانیت جامعه مان، به دنبال حصول چه چیز هستیم؟ باید دید فردی که همواره گلویش در پس گره های فرهنگی اجتماعش گرفتار بوده و چهارپایه  درک مردمانش همواره او را لرزانده را به چه مقصودی بر دار می سپاریم؟ روزگاری است که بر خاک سیاهش نشاندیم و حال هم به خاکش می سپاریم که چه بگوییم؟
نمی دانم چرا حتماً فردی که اعدام می شود باید فعال سیاسی باشد تا کمپین ها براه بیفتد، داد و فریاد به آسمان برسد، فیس بوک ها و وبلاگ ها و کامنت ها سیاه شود. چرا ریشه را نمی خشکانیم تا دیگر این همه سرگیجه هم نداشته باشیم؟ سرگیجه یعنی؛ حکمی که برای انسانی خلاف است و برای انسانی دیگر جایز. اگر اعدام بد است برای همه افراد نکوهیده است، نه چون زندانی سیاسی فردی است سیاسی و آزاده، پس اعدامش اشتباه است. نه! چرا تمام قیل و قال ها برای افرادی بر پا می شود که او قهرمان سیاسی باشد، یا بشود. به تعبیری قهرمان سیاسی مساوی قربانی است. گویی این اجتماع از قربانی سیاسی بدش هم نمی آید!!! چرا که احساس عمیقی از قربانی بودن در جامعه  تنیده می شود، زمانی که فعال سیاسی اعدام می شود. هر کدام از افراد خود را به نوعی قربانی می بینند. البته در زوایای زندگی شخصی خود و آن را در زندگی خویش بازتاب می دهند. برای توده، داشتن قربانی بهتر از فدا شدن می باشد،  مزیتی می شود برای پاسخی به نیازهای سرکوب شده در عرصه های مختلف زندگیشان.
بی گمان اگر به مسایل اجتماعی حداقل در عرصه زندگی شخصی اولویت داده می شد،  این بساط  برای محکومان سیاسی نیز بر چیده می گشت. اگر درک و فرهنگ ملتی به سمت و سوی آگاهی از نقص خود گام بردارد، بی شک برای بیداری آن قوم به قربانیان سیاسی و اجتماعی کمتری نیاز خواهد بود. شاید ابتدا باید فعال اجتماعی بود تا آن که لقب فعال سیاسی را یدک کشید. و بی گمان باید از خود آغاز کرد تا این که آغازی برای دیگران گردید. هرگز خواب بودن دلیل موجهی برای خواب ماندن نیست.
آیا به صرف عضویت یا حتی فعالیت در فلان  کمپین بر ضد اعدام، ما مخالف اعدام می شویم؟! چرا ابتدا با اعدام گر مخالفت می کنیم در حالی که جبهه قابل فتح تری در درونمان داریم که باید آن را قبل از رویارویی با حاکمیت دگم برچید؟!
باید بدانیم که ناآگاهانه چه ابزار و شرایط لازم را در خود و نهایتاً جامعه مان برای اعدام گر فراهم کرده ایم که چنین گستاخانه احکام اعدام صادر می شود. من فعالان حقوق بشری را می شناسم که قاتلان برادران و خواهرانشان را بارها در قلبشان بر دار می آویزند و پایین می کشند و باز بر دار می دارند. گویی تفاوتی در پذیرش نفس اعدام  بین اعدام گر و فعال حقوق بشر حاضر وجود ندارد و تفاوت در شخصیت و هویت افرادی است که قرار است اعدام شوند  و البته فرصت موجود!
به هر حال انسانیت بر دار است و بدن لرزان اعدامی برای آخرین بار می لرزد، اما بی شک این اجتماع بیش از اینها خواهد لرزید. باز شناسیم و تأمل کنیم که آن لگدهایی را که بر چهار پایه زندگانی انسان ها بی محابا می پرانیم به چه منظور است؟ انتقام – عدالت – نفرت - عبرت - تطهیر- ... !؟
باشد اصلاً حق با تو، او باید اعدام شود . اما به چه قیمتی؟! چرا نگاه نمی کنی که عمق بازخورد این عمل تا قلب جامعه می نشیند و تا نسلها سرایت می کند. من و تو می رویم اما میراث منحوسمان می ماند و جان عزیزانمان را خواهد گرفت. شک داری؟!
اجتماعی که عمری است از هزار پایه فرهنگش به زیر سقوط کرده و گردنش به یوغ و زنجیر خرافه و جهل مزین گشته، حال چه بی معنی در کوس و دهل می کوبد که اساس دولت ویران است، اما قلبش چیز دیگری نجوا می کند. کدام عبرت؟ ما چشمان اعدامی را برای همیشه می بندیم تا شاید چشمان دیگری را پاسی بگشاییم. این که اذعان می داریم که نظام آموزشی و تربیتی جامعه اعم از خانواده، مدرسه، سنن ، دین و مذهب و همه و همه در گل گیر کرده اند و جور همه را قانون عقب مانده تری بر دوش می کشد و ...، برای این است که بی عرضگی خود را در تمام جوانب پرورشی و تربیتی افراد بپوشانیم.
آخر زمانی که می توان تبعات مخرب قانونی فکستنی مندرج در کتاب بی قانونی را به عینه لمس کرد، دیگر نیازی به چند خط نیست که فردی خائن به ملت با دستهای خون آلود بنگارد که اعدام ممنوع است، که غیر قانونی است، انسانی نیست. چرا هویت انسانیمان در بند اندیشه های پوسیده در دبه های عبا و عمامه به انتظاری ننگین بنشیند؟ یعنی واقعاً جامعه بشری ما برای نجات انسانی محتاج آن چهار خط کج و معوجی است که ناقضان جامعه مدنی بر ما منت می گذارند و می نویسند؟
اعدامی به دار که نگاه می کند تمام مسیر زندگی اش را می بیند، دنیایش یک سر از گره ای آغاز می شود و در سر دیگر به گره ای پایان می پذیرد. آنقدر این مسیر را طی کرده که دیگر خسته است. عمری است که دست هایش بسته بوده و حال گردنش نیز شکسته است. این نهایت عدالت اجتماعی است که قربانی اش را رفته رفته خفه می کند و جامعه این شادی را نذری می دهد که در جهت تطهیر خود باز گامی اساسی برداشته است. اجتماع فرد را می خورد!
دولت حقیری که مجوز لازم جهت زدن لگدی از سوی ملت بر هویت بی نام و نشان و بی تعادل شخصی را صادر می کند، در فرصتی دیگر به پشتوانه پذیرش و اجرای حکم صادره از سوی ملت در فضایی آکنده از حماقت مردمانش، بی محابا و گستاخانه لگد های بی شماری را بر هویت با نام و نشان ترین افراد جامعه  وارد خواهد کرد. اعدامی زنده ترین شاهد صادق بر این مدعاست و اعدام تراژدی انسانی ای است که هر دو سویش قربانی است، بر چیدن فردی است و بر هم ریختن اجتماعی.
دار؛ چوبه ای که تکیه گاهش ملت ایران و نجوای طنابی تنگ دور زندگی، و چهار پایه ای لرزان و انسانی آویخته بدان با علامت سوالی برعکس به دور گردنش! برعکس از آن جهت، که جامعه ای که طراح سوال است خود باید پاسخگو باشد.  اماراستی با جرم چه کردی؟ آیا حیات مجرم از وجود جرم خطرناک تر است؟
با سپاس از خانواده های شهیدان راه آزادی (روح الامینی، جوادی فر و کامرانی) که با گذشت از قصاص قاتلان حکومتی فرزندان شان، مخالفت خود را با نفس عمل اعدام – یعنی قتل قانونی! – اعلام کردند.

جمعه ۳ دسامبر ۲۰۱۰

کلاژ درهم صداقت


آی ای رهگذر!
فال گوشت ایستادم و از صداقت گفتی. از نقش ها نالیدی و رنجیدی از هویت بی هویت این نقش ها، ای پوشالی، ای نقش، ای عاری از من و تو!
دیریست که می پندارم صداقت بلاهت است، اما نیک می دانم قربانی این مسلخ نه منم و نه تو. ماییم در بستر زمان که صداقت را به سخره امواج کلام، نقش ها، پیرایش ها می گیریم. 
آه ای زمین به او بگو که من نیز با تو سخن ها داشتم؛ با آسمان، با دریا، با کوه ها، و از بی صداقتی سراب صداقت بر خود لرزیدم.
و چه صخره ی دهشتناکی است این سراب!
ای دوست به تو خواهم گفت آنچه را نگفتنی است و سکوت کردنیست.
به تو خواهم گفت آنچه را که باید ندانی، اما زبانم مجال امتناعش نخواهد داد.
صداقت؛ صاد دال الف قاف تا.
رفیق می بینی به همین سادگیست. بشکاف این نقش و ترکیب را و دیگر هیچ نمی ماند جز حروف بی معنا. تناقضی است بس شگرف.
نقش را می شکنی تا صداقت را خالصانه لمس کنی، اما جز حرف بی معنا نخواهی دید.
سوار شو همراه با من بیا تا نشان دهم بلاهت خونین صداقت را.
بر تو لبخند می زند و تو را تا مرز بی­مغزی در انتهای مهلکه روابط تلخ انسانی می کشاند به دور دستها، آنجا که مسلخ انسانیت در پای صداقت است.
این سو را هم بنگر! صداقت هم قربانیست و هم قاتل جان های بسیار. آنجا که بلاهت را دست آویز خود می کند.
و آه و فغان از این تناقض.
بلاهت را چه شیرین است در دنیایی که هر یک تنها باشیم و نه در میان جمعی با دشنه های خونین.
آه ای دوست! کمی آرام تر! ترس دارم از دریده شدن آنگاه که نقش ها را می شکنی، صداقت را حربه روزانه ات و بلاهت را خوراک نوشین شبانه ات می کنی. وای بر تو از آن روز که چشم بدخواهی تاب نیکی ات را نیاورد و آن روز خواهم مرد؛ روزی که صداقت قربانی دیگری گیرد و آن قربانی تو باشی.
شاید سالهاست زیسته ام و بارها و بارها طعم تلخ سلاخی­ام را چشیده­ام. آن زمان که خونین در کناره­ای گوشه گرفتم و در چله نشینیهای شبانه با خود عهد کردم و عهد شکستم و باز هم به مسلخ رفتم و بازهم خونین بازگشتم اما این بار... دیگر فریب نخواهم خورد عهد می کنم ... و باز هم عهد می شکنم. وای بر من که حرمت رنج و ساعت های آلوده به آن را می شکنم. وای بر من!

نوشته دوست خوبم "رها"

جمعه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰

نقشی بدون نقاش


باید این چند صباح زندگی را صادقانه زیست! مگر چقدر زمان داریم که آنرا نیز صرف بازی نقش هایمان کنیم؟ سوالی در حال جویدن ذهنم است: آیا لذت اجرای این نقش ها به تمام زندگی می ارزد؟!
کاش می شد صادقانه زیست و صادقانه مرد، همان گونه که صادقانه متولد می­شویم! چون کودکی که پا به دنیای وهم و بازیگران می­گذارد و در اولین قدم در چشم های بازیگران دور تخت درمی یابد که اینجا قربانگاه خونین صداقت است. فریاد می کشد، خدایا مرا بازگردان. من بازیگر نیستم و نمی خواهم مانند اینها باشم! زاری می کند، ناله می کند، اما در این دنیا راستی خریداری ندارد و خداوند نیز خود نقش بزرگی را پذیرفته است. این آخرین فریاد صداقت بود قبل از آن که گلویش به تیغ  تیز دروغ بریده شود. وای به حال من!
دلم می خواست به خداوند بگویم که دنیایش چقدر ناقص است، البته اگر غرور، گوشش را کر و تزویر چشمش را معتاد نکرده بود. کاش قلمویش را اندک زمانی به من می بخشید تا ... . اما نه قلمویش و تمام رنگهایش فریب است! کاش می شد صادقانه به تمامی نقش هایی که مردم برایم در نظر می گیرند نه بگویم و در مقابل،  آنها با تفنگ استهزاء، لبخندی تلخ به صورتم شلیک نکنند. کاش می شد در مسجد هزاران نمازگزار گفت که خدایتان مترسکی پوشالی، به نقش یک جلاد است و آنها به جای اندیشه کشتنم، به خدایشان بیندیشند! کاش می شد در خیل عظیم روزه داران به سلامتی شان شراب نوشید و آنها نوش جان می گفتند! کاش می شد در جمع خفتگان  فریاد کشید و تنهایی را قسمت کرد مثل نان، مثل صداقت، مثل ... و  آن که آن را دریافت می کرد دیگر تنها نبود! کاش می توانستم در اینجا صدای بال پرنده را نشانه اسارت ندانم و باز آن را آیه آزادی بپندارم!
محصول دنیای دروغ، تمامش دغل است و حقه. دنیایی با هزاران دستگاه سنجش صداقت، برای قضاوتش. کاش گیوتین، دار، گلوله و ... تنها معیار سنجش انسانیت و حقیقت تلقی نشود و ای کاش  می شد با صداقت دارها را برچید، شمشیرهای آخته را غلاف نمود و خشاب ها را خالی کرد! می دانم، من چقدر ساده لوح هستم! شاید با دغل بشود اما با صداقت ...!
ای کاش حقیقت، تنها حقیقت خونین نبود! کاش دستگاهی هم بود که فریاد می کشید او انسان است، نه فقط در قید حیات یا در بند هزاران نقش خویش. باید زنده شد نه آن که زنده بود یا زنده ماند!
احساس یک عمر تهوع داشتن از خود تهوع بسیار بدتر است، دلم می خواهد تمام نقش هایم را بالا بیاورم و خلاص شوم، نمی خواهم بگریزم، می خواهم آزاد شوم!  آه، چه احساس سبکی اما دور، خیلی دور.
کاش انسانها بازیگر آفریده نشوند و بدانند که زندگی بازی نیست. که آنها هر کدام نقاشند نه بازیگر. جالب آنکه او زمانی که از تمام نقش هایی که بازی کرده خسته می شود به عروسکش پناه می برد، به خدایی که در انتظار ایفای نقشی است که به او محول شده است. او تنها روزن طلوع روشنایی را با مترسکی زشت مسدود می کند.
همیشه صداقت اولین قربانی برای ایجاد روابط اجتماعی است، که دوستی ها و روابط همواره بر خون کهنه  آن  پا می­نهد و چه بسا خواهند لغزید! روابطی بر پایه نقش های تحمیلی؛ نقشم را بپذیر تا دوستت داشته باشم و من هم نقش تو را برمی دارم و عشق را می­آفرینیم. چه عاشق و معشوقی! بیشتر نماد یک برده داری دو طرفه است! برده نقش هایی که به طور متقابل تحمیل می شود و آنگاه که به هم می رسیم هر دو از هم انتظار چیزی را داریم که دیری است آنرا کشته ایم و حال می خواهیم در پناهگاهش آسوده باشیم! ما در این دور باطل دائماً می چرخیم و می چرخیم تا این که انسانیت فرو می رود و سقوط می کند. گویی زندگی دیگر معنایی ندارد، جز در رل هایمان، با هم زنده می مانیم حتی اگر زندگی نکنیم. این تراژدی برای تمام انسانیت اجرا می شود و آزادی قربانی ای است که هرگز اشکی برایش ریخته نخواهد شد!
به گمانم انسان صادق دوستان زیادی نخواهد داشت. آنها چون ابرها می آیند و می روند. در ابتدا حتی برای ترحم به ساده لوحی اش چند قطره اشک هم می بارند، ولی می غرند و می گریزند، زمانی که صداقت او، آنها را مخاطب قراردهد. کاش می توانستم تمامی نقش ها را بدزدم و دفنشان کنم. کاش می شد که به دوست ثروتمندم بگویم دوستش دارم و او نپندارد که دام گسترده ام! کاش می توانستم به دخترک بگویم که چه زیباست و عاشقش گشته ام و او در حال نگاه به چشمان من، در دلهره انقضای بکارتش نباشد! کاش می شد تمثال مسیح مصلوب را در برابر دیدگان مردم واتیکان و پاپ آتش زد و با بچه ها دورش چرخید و رقصید. کاش می شد در زمان حج تمتع بر سیاهی حجرالاسود زائرانش تف انداخت و به خدایشان خندید. کاش می شد طفلکی مسیح را از صلیب مرخص کرد و بودا را هم قرنی بر آن صلیب کشید و در تمام تبت چرخاند. کاش می شد در کلیسایی کاتولیک به سمت کعبه نماز گزارد بی هیچ نگاه و کینه ای، حتی بی پرسشی در دل، فقط به خدا اندیشید. کاش محمد می آمد تا از او می پرسیدم آیا تمام میراث دینت به قیمت اسارتِ انسانی می ارزید؟ کاش موسی عصایش را لختی به من می داد تا نه شکافی در دریای سرخ، بلکه پلی بین تک تک قلبهای سرخ مسلمانان و یهودیان بزنم که همانا ارض موعود آنجاست!
کاش می توانستم تمام مرزها و حصارها را از ذهن کودکانم بردارم. کاش زمانی نرسد که تنها کلمه آتش در لغت نامه ذهن کودکانمان باقی بماند. بترسیم از آنچه بی تامل تایید و تشویق و ترویج  می کنیم. کاش بنگریم که چه چیزی می خواهیم بنا کنیم؟ برمبنای کدام تفکرو  به چه بهایی؟! کاش بتوانم، صدای شلیک گلوله ای را از پس ذهن او بیرون بکشم و ترانه ای در آن بکارم خالی از نفرت، محتوایش فقط عشق باشد.
ای کاش میزان رنجی که آزادگان متحمل شده اند در نزد خود، میزان سنجش آزادگی شان  نباشد و کین ها را چون مدال بر سینه هاشان نیاویزند و تفکر خویش را محق تر از دیگران ندانند. کاش بشود مزرعه آزادی را به علف های هرز اتهام و نفرت آلوده نکنیم. کاش مشتاقان دموکراسی خود مانعی در برابرایجاد یک جامعه مدنی نشوند و بدانیم میان انتقاد و اتهام فرسخی فاصله است به پهنای شخصیت یک انسان. کاش می شد همدیگر را جستجو کنیم اما نه با شکافتن نه با دریدن! کاش ذهنمان به فراخی طلوع آزادی گشاده باشد و نگوییم حقیقت تنها یک رنگ دارد. ای کاش انسانیت برتر از هر ایدئولوژی قلمداد شود و هیچ مکتبی بت نشود. کاش بتوانیم برای رسیدن به آزادی، نبردی سرنوشت ساز را، چنان در مرزهای غیرمشترک فکری  طرح ریزی کنیم که خون های ریخته شده را با خون نشوریم. کاش بتوانیم به پیش برویم بی آنکه رویمان به پس باشد و نگذاریم که آنان نقش هایشان را به ما تحمیل کنند. ای کاش ما برای پیروزی در نبرد با آنان که از آسمان انسانیت به زیر سقوط کرده اند، نیاز به سقوط انسانیتمان را در خود احساس نکنیم و ای کاش شعورمان بر شور حسینی مان سبقت بگیرد.
آه آزادی بمان با ما، نفس بکش، نفس بکش ...


اشتراک گذاری